همایش، نمایشگاه کتاب، یک روز خوب…!

امروز تو موسسه ی فرهنگ اسلامی ارشاد همایشی برگذار شد… این همایش در مورد مدیریت آی تی بود و سخنران جناب دکتر صادق صادق پور، که یه چند روزی برای برگذاری این همایش آلمان رو ترک کرده و به زادگاهش برگشته… خلاصه امروز صبح به هر زحمتی بود از خواب بلند شدم و خودم رو رسوندم اونجا (حدودا ساعت 9:15 رسیدم!).

داخل سالن همایش مملوء از دانشجویان پسر و دختر بود… طبقه ی پایین سالن دیگه پر شده بود و نگهبان بهم گفت که برم طبقه ی دوم بنشینم…!

ما هم رفتیم و خوشبختانه هنوز دو سه ردیف جلو خالی بود و منم رفتم یه جای دنج پیدا کردم و نشستم… هنوز مجری مراسم داشت صحبت میکرد و تحصیلات و سوابق کاری دکتر رو معرفی میکرد… متاسفانه اگر بخوام سوابق و مدارک ایشون رو معرفی کنم، باید یه چند پاراگرافی رو بهش اختصاص بدم که نه وقتش هست و نه حوصله اش…!

بگذریم… بنده هم از فرصت استفاده کردم و گوشیم رو برای رکورد گرفتن از این سخنرانی آماده کردم و منتظر شدم تا دکتر بیاد بالای سکو…!

خلاصه بعد از چند دقیقه دکتر صادق پور اومدن بالای سکو و از چهره ای که داشت مشخص بود آدم خونگرم و با محبت و با حوصله ای هست و البته خیلی خاکی…!

خلاصه شروع کردن به صحبت و در کل خوب بود، منتها از اونجایی که مفاهیم آی تی هنوز در ایران رواج پیدا نکرده و عامی نشده سطح سخنرانی خیلی پایین و ابتدایی بود و البته دانشجوهایی که اطرافم نشسته بودن همشون هنگ بودن و به اصطلاح سرشون گرفته بود!!

سخنرانی که تمام شد چند دقیقه ای استراحت کردیم و بعد از اون دکتر دوباره بالا رفت تا به سوالات پاسخ بده… سوالات مسخره ای از ایشون میپرسیدن من خیلی خندم گرفته بود… بعضی ها شون هم دوتا اصطلاح یاد گرفته بودن و سوالات بی مورد میپرسیدن… ولی خنده دار ترین سوال این بود که(سوال به صورت کتبی بود و سوال کننده ناشناس!):

چطور میشه یک هکر حرفه ای شد؟!

احتمالا ایشون میخواستن تو همین همایش این حرفه رو یاد بگیرن…!!

یکی دیگه هم که حسابی زد تو برجک دکتر و نه گذاشت و نه برداشت، گفت:

شما اصلا برای این همایش آمادگی نداشتید و خیلی صحبت های ابتدایی کردید… امیدوارم در همایش بعدی آمادگی لازم رو داشته باشید!!(این هم به صورت کتبی بود و نویسنده ناشناس!)

البته همونطور که گفتم دکتر فرد خیلی خاکی ای بود و به قول معروف ککش هم نگزید!

یکی از اون دخترهای دانشجو هم که داشت از حرص میمرد و باید حتما یه چیزی میگفت و خودی نشون میداد، دیگه طاقت نیاورد گفت(اینم خنده دار بود!):

با توجه به اینکه شبکه های وایرلس نسبت به لس، امنیت کم تری دارن، پس چرا شبکه های وایرلس طرفدار بیشتری دارن؟!

فکر کنم خودش هم جوابش رو میدونست، ولی خب باید یه چیزی میگفت دیگه!

شیطونه میگفت یه چی بگم همه رو جمع کنما!!

ولی نه نگفتم… دلیلش رو هم در ادامه میگم…

خلاصه همایش که تموم شد، از سالن اومدیم بیرون و رفتم سمت نمایشگاه کتابی که در همون مکان بود!

دنبال کتاب های تخصصی میگشتم، ولی دریغ از حتی یک کتاب آموزش ویندوز!!

خلاصه از خیر کتاب های تخصصی گذشتم و دنبال عناوین فرهنگی گشتم… چند تا کتاب رو دیدم و نمیدونم چرا حس کتاب خریدن نبود!

خصوصا دوست داشتم ایلیاد هومر رو بگیرم، ولی گفتم نه چون اونقدر کار دارم که نمیتونم بخونمش و گذاشتم واسه یه موقع که بیکارتر شدم…

خلاصه از اونجا اومدم بیرون و یه راست رفتم طرف چهارراه میکائیل و یه کتاب فروشی اونجا هست به نام ادیب که یه سری کتاب های تخصصی داره که هیچ جا تو رشت پیدا نمیشه و همیشه این دسته از کتاب ها رو از اینجا میخرم… خلاصه رفتم و کتاب پی اچ پی 5 از انتشارات ناقوس رو گرفتم… این ناقوس خیلی کارش درسته و کتاب هایی هم که منتشر میکنه به همراه یه سی دی هستن که تمامی کدها و مثال هایی که تو کتاب اومده داخلش هست به اضافه ی نمونه کارها و برنامه های مرتبط… تا الان دو سه تا کتاب از انتشارات ناقوس رو خریدم… یکی کتاب سی اس اس بود که دوست خوبم امیر عباس عبدوالعلی نوشته(ترجمه کرده) و یکی هم همین پی اچ پی 5 جلد یک و دو که نوشته ی محمد مصدری هستش…

خلاصه کتاب رو خریدم و ساعت حدودا یک و خورده ای بود و دیگه واسه نهار و استراحت برگشتم خونه…

قرار هست فردا (یکشنبه/22/2/1387) یه ملاقات با جناب دکتر صادق پور داشته باشم و دلیل اینکه تو همایش خودنمایی نکردم هم همین بود!

ملاقات فردا هم جهت همکاری بنده هست و شاید فردا سرنوشت بزرگی در زندگیم رقم بخوره…

پ.ن.1- مدتی هست که فراگیری پی اچ پی رو به صورت جدی شروع کردم!

پ.ن.2- دیگه کم کم دارم از برنامه نویسی دسکتاپ اپلیکیشین به وب اپلیکیشن کشیده میشم…!

پ.ن.3- عاشق پست بعدیم هستم و دارم یه کارایی میکنم…!

پ.ن.4- در ضمن رکورد سخنرانی هم فایلش خراب شد و باز نمیشه!

6 comments می 10, 2008

تاکید بر لزوم آموزش صحیح مسائل جنسی

همه ی ما میدانیم که یکی از بزرگترین مسائلی که میتواند به راحتی سلامت جوامع بشری را تهدید نماید، عدم آموزش صحیح مسائل جنسی به افراد جامعه میباشد و در یک همچین موقعیتی افراد بر اساس کنجکاوی غریزی خود، سعی بر کسب اطلاعات در مورد این مسائل به هر نحو و به هر طریقی میباشند، به هر طریقی!

در این مقاله سعی دارم تا راه هایی که میتوانند یک فرد را به اطلاعاتی نادرست در این مورد برسانند را برایتان معرفی نمایم و راه کارهای مقابل آن ها را نشان دهم.

1- دوستان و همکلاسی ها: انسان همواره موجودی کنجکاو و ماجراجوست و وقتی بخواهد از چیزی سر در بیاورد از هیچ راهی دریغ نمیکند!

همچنین کنجکاوی در مورد مسائل جنسی و درک آن از آغاز نوجوانی به سراغ انسان می آید و او را مجبور میکند که به دنبال پاسخ بگردد.

در اینجا چه کسانی مسئول هستند؟! آیا یک نوجوان آنقدر با والدین خود راحت هست که بخواد سوالاتی از این قبیل بپرسد؟! یا مراجعی وجود دارد تا پاسخی به وی بدهند تا اندکی از کنجکاویش کاسته شود؟! آیا در مدارس برای همچین موضوعاتی برنامه ریزی شده است؟! و خیلی سوال دیگر که احتمالا جواب تمامی این سوال ها چیزی به جز نه نیست!

خب در این مواقع تنها مراجع مطمئن از دید یک نوجوان در مرحله ی اول دوستان و همکلاسی ها می باشند.

دوستان و همکلاسی ها از نظر نوجوان کنجکاو، کیس خوبی هستند و وی با آن ها خیلی خودمانی تر است نسبت به والدین و کلا بزرگ ترها. خب دوستان و همکلاسی های این نوجوان هم مانند همین نوجوان هستند و آنها نیز به طور غلط و غیر اخلاقی با این موضوع بسیار مهم آشنایی پیدا کرده اند و همان هایی را که آموخته اند در اختیار این نوجوان میگذارند و این چرخه تا وقتی تحولی ایجاد نشود وجود دارد! درواقع مدرسه، یعنی محیطی که باید نوجوان ها در آن آموزش صحیح در مورد هر مسئله ای ببینند، اما برعکس آموزش های غلطی هم در آنجا رد و بدل می شود. پس جامعه ی ما بهترین و موثرتربن و بزرگ ترین مکانی که می تواند به کودکان و نوجوانان کنجکاو به مسائل جنسی پاسخی صحیح و متناسب با سن و سال و شرایط عقلانی آنها دهد را از دست داده است.

2- رسانه های عمومی: از معروفترین رسانه ها ی عمومی و کلا رسانه هایی که به راحتی در دسترس عموم قرار دارند، میتوان به ماهواره و اینترنت اشاره کرد! فقط کافی است به مدت چند ساعت والدین، منزل را ترک نمایند تا نوجوان از این رسانه ها استفاده نماید و باز به این جمله میرسیم: آموزش و برداشت غلط !

نه من و نه هیچ کس دیگری منکر عدم استفاده از ماهواره و اینترنت نیست، بلکه بهتر است قبل از آن که این رسانه ها برای نوجوان قابل دسترس باشند آموزش ها و نکاتی در این باب به آنها داده شود تا وقتی نوجوان با صحنه هایی که در این رسانه ها با آن ها برخورد میکند از آن ها برداشت منفی نداشته باشد.

همه ی ما میدانیم که با یک جستجوی ساده در موتورهای جستجوگر، کلی مطالب پرنو و غیر اخلاقی در نتایج جستجو به نمایش در می آید و کمتر جایی را میتوان یافت که آموزش های صحیح منتشر کند.

چند نکته درباره ی سیستم فیلترینگ: وقتی پای صحبت بعضی از کاربرهای اینترنت می نشینید، میبینید که آن ها زار از فیلترینگ می زنند و فکر میکنند که فقط ایران از این سیستم استفاده میکند. لازم به ذکر است، نرم افزاری که برای راه اندازی این سیستم در ایران استفاده می شود، محصولی خارجی می باشد و این نشان دهنده ی آن است که در همه ی کشورها (حداقل در بیشتر کشورها) از این سیستم استفاده می شود. منتها اینکه برای چه منظوری از این سیستم استفاده میکنند بحثی جداست!

از آنجایی که ایران بر پایه ی قوانین جمهوری اسلامی میباشد، بدیهی است که درصد بیشتری از این سیستم به منظور غیر قابل دسترس کردن سایت هایی با موضوعات پرنو و غیر اخلاقی استفاده شود. اما خب معمولا هر چیزی ضدی هم دارد و استفاده از ابزارهایی مثل آنتی فیلتر کار ساده ای میباشد. همچنین ساختن یک آنتی فیلتر شخصی نیز کار مشکلی نیست و فقط کافی است یک ساب دامین و اندکی فضا (هاست) در اختیار داشته باشید و (این جمله را به خاطر برخی محدودیت ها ادامه نمی دهم!).

“درباره ی سیستم فیلترینگ در آینده مقاله ای آماده خواهم کرد و آنجا بیشتر در این مورد بحث می کنیم.”

3- افراد سودجو: در این میان افرادی نیز هستند که برای رسیدن به منافع خود و به اصطلاح ارضا کردن نیازهای جنسی خود، اطلاعاتی غلط در اختیار نوجوان مذکور میگذارند و وی را مورد سوء قصد قرار میدهند.

این مورد خیلی زیاد مشاهده شده و روز به روز بر میزان همجنس گرایی می افزاید.

خب من در این مقاله به این سه مورد اشاره کردم و مسلما موارد دیگری هم هست که وقت نشد به آن ها هم اشاره شود!

این موارد چه پیامدهایی را به همراه دارند؟!

وقتی که یک انسان وارد دوره ی نوجوانی می شود، دارای شهوت و غرایز جنسی می شود و به دنبال راه هایی برای برطرف کردن نیازهای جنسی خود میگردد. همچنین خواستار کسب اطلاعات بیشتر در مورد این مسائل میشود که اگر از مراجع غیر معتبر و نادرست پاسخ بگیرد عوارض نامطلوبی در این فرد باقی خواهد ماند. از جمله عوارضی که ممکن است تا آخر عمر با فرد همراه شود، خودارضایی است. این کار آثار جبران ناپذیری را در فرد باقی میگذارد و ناتوانی های جسمی و ذهنی را به دنبال دارد.

همچنین افرادی که اطلاعات کافی و درست از مسائل جنسی ندارند و به دنبال کسب اطلاعات به هر طریقی میروند، ممکن است با افرادی سودجو برخورد کنند و از آن جایی که اطلاعات کافی در این زمینه ندارند، ناخواسته دست به کارهایی ناخوشایند و غیر اخلاقی خواهند زد.

در چنین شرایطی که هیچ مرجع درست و بجایی برای یک فرد نوجوان وجود ندراد و خطرات زیادی او را تهدید میکند، عواملی همچون مشکلات جنسی، از هم پاشیدگی خانواده ها، عدم سلامت جوامع بشری و شیوع بیماری های خطرناک به وجود می آیند.

آیا راه حلی که با شرایط جامعه ی امروز ما متناسب باشد وجود دارد؟!

این را فراموش نکنید که همیشه راه حل هایی هم برای یک مسئله وجود دارد و نمیتوان گفت که هیچ راه حلی موجود نیست!

موثرترین و کم هزینه ترین و معقول ترین راه حل این است که خود والدین آموزش هایی را به صورت مرحله به مرحله برای فرزند خود با توجه به سنی که دارد فراهم کنند و وی را به مرور زمان با این مسائل آشنا نمایند. متاسفانه اکثر والدین از این کار فرار می کنند و به نوعی خجالت میکشند که همچین موضوعاتی را برای فرزند خود مورد بحث قرار دهند، اما آزمایشاتی که انجام شده نشان داده است که نوجوانانی که والدینشان آن ها را از کودکی با این مسائل به تدریج آشنا کرده اند دارای فهم و درک بیشتری نسبت به نوجوانانی که از راه های دیگر با این مسائل آشنا شده اند، میباشند.

متاسفانه در کشور ما کمتر والدینی پیدا میشوند که به این امر مهم و ضروری اهمیت دهند و آن را لازمه ی زندگی و آینده ی فرزند خود برشمارند.

همه ی ما میدانیم که بعد از خانواده، مدرسه و مربیان مسئول آینده ی کودکان و نوجوانان هستند و در مرحله ی دوم این مدرسه است که باید آموزش هایی از این قبیل در برنامه ی خود داشته باشد که باز متاسفانه مدرسه ای که چنین خصوصیتی را دارا باشد در ایران یافت نمیشود و یا اگر هم باشد خیلی ضعیف و محدود عمل می نماید.

خوشبختانه کتاب هایی برای این منظور چاپ و منتشر شده اند که البته تاثیر چندانی ندارند و فقط جهت یک اطلاع رسانی معمولی عرضه شده اند.

و در آخر این را بگویم که راه حل فراوان است، خودمان نمیخواهیم!

پ.ن.1- وبلاگ های مفیدی را مطالعه کرده بودم که نویسندگانشان سعی بر این بودند تا مسائل جنسی را به صورت صحیح آموزش دهند. و برترین آن ها وبلاگ خانم دکتر کرامتی بود که متاسفانه بنا به برخی دلایل کار خود را متوقف کرد.

پ.ن.2- از اینکه این پست طولانی و خسته کننده شد معذرت میخوام… دستم گرم شده بود و همینطور مینوشتم که یه دفه دیدم این همه شد.

پ.ن.3- تمامی حقوق این مقاله تقدیم میشود به خانواده ی عزیزم…

13 comments می 4, 2008

ببین، ببین، بهم دستبند نزن!

امروز با چندتا از دوستان که مخلوطی از بچه مثبت ها و منفی ها بودیم(نه بابا همه منفی بودیم!)، داشتیم تو گلسار قدم میزدیم که چندتا از بچه ها شروع کردن به انجام حرکات جلف و موزون و ما هم هی میخندیدیم…!

همینطور که داشتیم حال میکردیم یه دفه یه الگانس (پلیسی) اومد و از کنارمون رد شد و یکم جلوتر دور زد و برگشت…!

یارو سروانه (ستوان بود ولی من حال کردم بهش بگم سروان!) از اون موجی ها بود…! همین که رسیدن کنارمون جناب سروان گفت:

“هی هی… تو تو… آره خودت…، تو… بیا بیا… بدو بدو بیا…!”

همه ی ماها هی از ترس داشتیم به اینو اون نگاه میکردیم که نکنه یه وقت با ما باشه… متاسفانه با یکی از رفیقام بود که خیلی تابلو بود و به قول همون جناب سروانه موهاشو خروسی! گذاشته بود…! بنده خدا از ترس رفت جلو و در همون حین جناب سروانه کله و دستش رو انداخت بیرون و خطاب به ماها گفت:

“برین گمشین دیگه… اینجا واینستین…! یالا… برین…!”

ما هم یکم رفتیم اون ور تر و دوباره غیرتمون به جوش اومد و رفتیم جلو که صحبت بکنیم با جناب سروان…! ولی ایندفه دیگه پیاده شد و گفت:

“مگه نمیگم لشتون رو ببرین…! برین گمشین دیگه…!”

خداییش یکم بهم برخورد…! بالاخره من واسه خودم کسی هستم (:دی) و یه پلیس درجه پایین بیسواد داره بهم اینجوری توهین میکنه…!

خلاصه این رفیق بدشانسمون رو انداختن تو ماشین و بردنش… ما هم که کم و بیش با گنده های مملکت سلام علیک داریم، شروع کردیم به زنگ زدن به این ور و اون ور که فلان فلان…! الگانسه که رفت ما هنوز همونجا وایستاده بودیم و داشتیم هی راه کار (چرت و پرت میگفتیم!) میدادیم…!

تو همین حین یه دفه دیدیم دوباره الگانسیه از اون طرف رد شد و رفیقمون داشت مخشون رو میخورد…! خلاصه ما هم رفتیم دنبال الگانسه و خدا رو شکر ترافیک خیلی به دادمون رسید…!

دقیقا سر میدون صابرین الگانسه وایستاد و ما هم رفتیم جلو…! البته یکم این یارو سروانه خوش اخلاق تر شده بود…! و رفیقمون رو پیاده کردن… یکم با جناب سروان صحبت کردیم و رفتیم… به خیر گذشت… حالا بگذریم که جناب سروان یه ده تومنی به زور از رفیقمون گرفت (به زور)…!

پ.ن.1- عجب مملکتی شده…! (از هر نظر)

پ.ن.2- الان دو سه روزه که دوباره ورزش رو شروع کردم…! (با تشکر از دوستانی که ما را در این امر یاری نمودند).

پ.ن.3- منتظر کلی خبرهای خوب باشید…

(اضافه شد) پ.ن.4- روز معلم بر همه ی معلمین و فرهنگیان محترم گرامی باد.

12 comments می 1, 2008

لینکستان

5 comments آوریل 29, 2008

منصرف شدیم…!

تو پا نوشت دوم پست قبلی گفته بودم که قرار است پست بعدی که این باشه خیلی خفن و دردسر ساز شود و جنجالی به پا کند…!

اما منصرف شدیم…! چراکه با منتشر کردنش چیزی حل نمیشد و فقط آب برکه به هم زده میشد و گل آلود میشد…!

پس این حرف نگفته را در دل نگه میدارم و به زندگی ادامه میدهم مانند خیلی های دیگر…!

و اون پست کاملا صریح بود و علنی…! که اصلا از این نوع پست ها خوشم نمیاد و همان بهتر که پابلیش نشد…

هرچی باشه در اینجا روزمرگی هام رو مینویسم و کمابیش بحث های متفرقه رو هم به میان میارم… و دوست ندارم این سکوت و آسایشی که اینجا برقرار هست به هم بخوره، اون هم با یک موضوع سیاسی…!

پ.ن.1- از این به بعد لا به لای پست هام، لینکستان هم میذارم… این موضوع از توصیه های جناب بامدادی هست که همونطور که مشخص هست چندین جنبه داره این کار… یکی اینکه با دقت کردن به عناوین لینک ها، عقاید یک نویسنده که من باشم بیشتر مشخص میشه و همچنین باعث افزایش هیت ها میشه و فواید ریز و درشت دیگه که لازم نیست بگم…!

5 comments آوریل 27, 2008

نصف روزی با طبیعت!

امروز صبح از خواب که پاشدم، یه نیم ساعتی رو تخت خواب موندم و موسیقی گوش می کردم و خلاصه حسابی داشتم حال میکردم…!

ساعت تقریبا 10 صبح بود. کم کم داشتم از فاز موسیقی بیرون می اومدم که متوجه شدم قراره بریم تو دل طبیعت و روز جمعه ای صفایی کنیم…!

خیلی دل و دماغ واسه بیرون رفتن نداشتم و خوشحال هم نبودم که میخوایم بریم بیرون…! منتها چون اونجایی که قرار بود خونواده برن رو فقط من بلد بودم مجبورم کردن که همراهیشون کنم و ما هم تسلیم شدیم…!

خوشبختانه برای نهار میخواستیم بریم و به همین دلیل ساعت یک و نیم، دو قرار شد حرکت کنیم…! بنده هم از فرصت استفاده کردم و ایمیل هام و اینجا و فروم ام تی و کمی هم فیدها رو چک کردم و یکم که احساس غفلت از دنیای نت در وجودم کمتر شد، شروع کردم به جمع و جور کردن وسایل و خلاصه واسه رفتن آماده شدم …

جایی که قرار بود بریم محلی بود به نام داف سار (در اصل داوسار هست، منتها چون کلمه ی “داف” زیاد سرچ میشه، ما هم این کلمه رو جایگزین “داو” کردیم!) که در چند کیلومتری شهر “شفت” قرار داره و دارای آب و هوای بسیار مطلوب و رود زیبایی از این منطقه عبور میکنه و دارای درخت فراوان هست و اون قسمتی رو که من بلد هستم هنوز برای همه کشف نشده و خیلی خلوت هست و هر کاری که آدم دلش بخواد می تونه اونجا زیر آسمون خدا انجام بده!

ساعت رفتن رسید و همه پریدیم تو ماشین و حرکت کردیم (همچین گفتم همه انگار چند نفر بودیم، کلا پنج نفر بودیم دیگه!) منم طبق معمول هدست رو کردم تو گوش و رفتم سراغ آرشیو آهنگ های نانسی خانم و چندتا از آهنگ های خیلی شادش که حالت کمدی دارن رو انتخاب کردم و گوش کردم… خیلی داشت حال میداد!

هر از گاهی هم موزیک رو استاپ میکردم که از سروصداهای اطراف غافل نمونم و بعد از چند ثانیه که میگذشت دوباره پلی میکردم و به حال دادن ادامه میدادم…!

خلاصه رسیدیم و حصیر و مابقی قضایا رو پهن کردیم زیر یه سایه ی خفن و نهار اینا رو زدیم جای شما خالی و بعد از خورد و خوراک رفتم سراغ عکاسی و چندتا از عکس ها رو هم گذاشتم تا شما هم استفاده کنین…

گیلان

گیلان

گیلان

گیلان

گیلان

بعد از عکاسی هم رفتم زیر سایه ی یه درخت و چرت زدم همراه با صدای رفیقم (محسن چاوشی)… چه حالی داشت میداد…!

خلاصه ساعت نزدیکای پنج و نیم، شیش بود که جمع کردیم و به پیشنهاد پدرجان رفتیم سمت فومن تا چندتا کلوچه فومن هم بخوریم و چه کلوچه ای بود… داغ! تازه! پر گردو!… خیلی توپ بود…!

پیشنهاد میکنم در اولین فرصت برید بخورید…!

بعد از اونجا هم رفتیم خونه ی بابا بزرگ، البته خونه ی جدیدشون (این پست رو برای آشنایی بیشتر با خونه ی بابابزرگ بخونید)… چهار پنچ بار بیشتر خونه ی جدیدشون نرفتم و خیلی وقت بود که منو ندیده بودن و وقتی دیدن منم از در اومدم تو خوشحال شده بودن…

یه نیم ساعتی هم اونجا نشستیم و بعدش هم اومدیم خونه و منم الان دارم این پست رو آماده میکنم…!

پ.ن.1- در کل امروز خیلی با موسیقی حال کردم و اکثرا موزیک هایی که برام حالت نوستالژی داشتن رو گوش میکردم…

پ.ن.2- پست بعدیم یکم خفن هست و احتمالا با منتشر کردنش برام حکم تیر صادر میکنن! (با کپی رایت از لابدان!)

پ.ن.3- صفحه ی طرح های اسلیمی مدتی هست که داره خاک میخوره… به زودی شاهد تحولی در این قسمت باشید…!

6 comments آوریل 25, 2008

لذت داشتن یک اسپانسر

طی یک میتینگی که دیروز با چندتا از اسپانسرهای فروشگاه مجازیمون داشتم، دیدم که تو دلشون یکم دلهره هست و هنوز بعضی مسائل براشون مبهم هست و همش دم از نگرفتن کار میزدن…! منم حسابی مخشون رو به کار گرفتم و فقط 45 دقیقه در مورد چگونگی جستجوی سایت توسط موتورهای جستجوگر صحبت کردم و کلی هم از کارهای مشابه ایراد گرفتم و در آخر کار خودمون رو متفاوت و حرفه ای تر جلوه دادم. (که البته همینطور هم هست)!

بعدش یک سری فایلهایی که آماده شده بود اعم از فایل های اچ تی ام ال و سی اس اس و پی اچ پی و فایل های گرافیکی رو بهشون نشون دادم و کاملا امیدوارشون کردم و اونا هم البته خیلی خوششون اومده بود و براشون جالب بود…

در آخر هم کلی تو خرج انداختمشون و پاشدم و رفتم…!

داشتم به این فکر میکردم که چقدر داشتن اسپانسر (پولدار) در پیشرفت پروژه ها و طرح ها تاءثیر داره و خدا پروژه ی بی اسپانسر نصیب کسی نکنه…! آمین!

پ.ن.1- همونطور که در این پست هم گفتم به خاطر مسائل کاری تا مدتی بنده کمرنگ می شم (در نت)!

پ.ن.2- بعد از 8 ساعت کدنویسی مداوم، لاگ نویسی چه حالی میده…!

پ.ن.3- هیچی دیگه، همین فعلا…!

3 comments آوریل 23, 2008

محسن چاوشی

ملت چه محسن چاوشی گوش کن شدن!

تو این هفته حداقل ده دوازده بار از آلبوم هاش رو واسه اینو اون رایت زدم… از وقتی همه فیلم سنتوری رو دیدن دنبال آهنگ هاش میگردن و مثل اینکه بنده منبع خوبی برای این بنده خداها هستم، چون به هرحال هرچی باشه من از آغاز کار با محسن بودم و از طرفدارای پروپا قرصش هستم… وقتی که اولین آلبومش به نام نفرین که به صورت زیرزمینی وارد بازار شد و البته مشکلاتی در دوران ساخت اون آلبوم بود که اگه بخوام بگم خیلی زیاد میشه و فقط میتونم بگم که برای آماده کردن اون آلبوم خیلی زحمت کشید و همه ی کارها روی دوش خودش بود و تا اونجا که یادمه اون کارش خیلی طول کشید تا آماده بشه… اما این آلبوم خیلی موفق نشده بود، چون کسانی بودند که کارشون مثل سنگلاخ های یک رودخونه بود و جلوی جریان گرفتن هنر کم نظیر محسن چاوشی رو میگرفتن… همه ی آهنگ ها توسط خود محسن ساخته شد و شعرها رو هم خانم مریم حیدرزاده گفته بود… اما محسن بعد از اون آلبوم مسیرش رو عوض کرد و سبک جدیدی رو شروع کرد که به جرات میشه گفت بی نظیر شد و آغاز این تغییر مسیر با آلبوم خودکشی ممنوع شروع شد که خود آهنگ خودکشی ممنوعش طرفداران زیادی پیدا کرد و در این آلبوم صداهایی نیز شنیده شد که امروز این صداها را با نام های محسن یگانه و حامد هاکان می شناسیم…

بله این دو خواننده شاید در حال حاظر در عرصه ی موسیقی ایران جزء حرفه ای ها باشند اما نباید فراموش کرد که نردبان ترقی آن ها محسن بود! البته بنده از محسن یگانه و کارهاش خیلی خوشم میاد چون یه جورایی با محسن چاوشی هم عقیده هست و هر از گاهی هم شاهد فیت دادن هاشون هستیم مثل آهنگ نفس بریده یا خودفریبی…

محسن چاوشی با ساخت آلبوم خودکشی و بعد از اون آلبوم لنگه کفش، در اوج شهرت خود بود… تا اینکه تا مدتی ازش خبری نبود! و کمی گذشت تا آلبوم فوق العاده ی متاسفم رو عرضه کرد… هرکس آهنگ ها را میشنید امکان نداشت که یک نسخه از آن را تهیه نکنه…! و روی این آلبوم که محتوی آهنگ های نفس بریده، متاسفم، عروس من، خیانت، کم تحمل، ابرای پاییزی، پرنده، گل سر و فلسطین بود خیلی کار شد و محسن کمی خوشحال تر بود…

محسن بار دیگر بر شهرتش اضافه شد و محبوبیتش نزد مردم بیشتر… و مخالفاش هم سعی بیشتری برای خراب کردنش میکردند و وبلاگ هایی جهت این این امر زده شده بود و توش مزخرفاتی از جانب محسن مینوشتند، اما ذره ای از اعتماد مردم نسبت به محسن کم نشده بلکه روز به روز دوست داشتنی تر میشد…

اما این پایان خوش محسن نبود و باز مشکلاتی براش به وجود اومد… قضیه از جایی شروع شد که محسن در حال ساخت آلبومی به نام توبه نامه بود که متاسفانه چند تا از اون آهنگ ها لو رفت و کار ساخت آلبوم تمام نشد و لاشخور های اینترنتی (وبلاگ هایی که به درد صاحابشون هم نمیخورن) زهر خودشون رو ریختن و کارهای بی نظیر محسن خیلی بیرحمانه زیر پا له شدند…

اما حسی به او گفت طاقت بیارو مرد باش…

بعد از آن هم که کم و بیش شاهد مسائل و قضایایی که برای فیلم سنتوری پیش آمد بودیم و آهنگ هایی که در آن فیلم خوانده شدند نیز لو رفتند…

اما محسن بدون اینکه خم به ابرو بیاورد یا احساس خستگی کند، دوباره شروع کرد… شروعی که می تواند محسن را از بلاتکلیفی در بیاورد و جواب زحماتش را بدهد… بله یک شاخه نیلوفر!

صدایی که همه با شنیدنش شگفت زده می شوند!

خدا رو شکر تا به امروز که مشکلی پیش نیامده و احتمالا پیش نخواهد آمد… هنوز به این آلبوم مجوز داده نشده اما باید صبر کرد… تموم میشه، باید صبر کرد…

پ.ن.1- همیشه دوست داشتم یه پست درمورد چاوشی بنویسم اما وقت نمیشد… ولی بالاخره شد!

پ.ن.2- تقدیم به دوست عزیزم محسن چاوشی

8 comments آوریل 17, 2008

وقتی Opera با IE هم عقیده میشه…!

امروز در حال کدنویسی بودم و طبق معمول داشتم قالب رو تو مرورگرهای مختلف تست میکردم…

تجربه نشون داده که معمولا اگر مشکلی تو قالب باشه و اون مشکل تو مثلا FF مشخص بشه تو Opera هم همون مشکل به وجود میاد… امروز به یک اتفاق جالب بر خورد کردم و اون این بود که ستون سمت چپ قالب میومد روی بلوک محتوای اصلی و این مشکل تو IE خودشو نشون داد، اما با FF همچین مشکلی وجود نداشت… مطمئن بودم که تو Opera هم مشکلی وجود نداره اما بعد ریلود کردن صفحه دیدم که بر خلاف انتظاری که داشتم اون مشکل تو Opera هم وجود داره و خیلی جای تعجب بود… چون Opera و FF در الگوریتم خواندن کدها تقریبا در یک سطح هستن و برای همین هست که وجود یک مشکل در قالب معمولا در هر دو مرورگر پیدا میشه…

اما IE از لحاظ استانداردها و نوع خواندن کد خیلی با مابقی مرورگرها تفاوت داره و تعجب بنده هم در همین بود…!

خب، مشکل برطرف شده و دلیل وجود اون مشکل در کدنویسی سی اس اس بود…!

1 comment آوریل 15, 2008

شرح حال…!

این روزها خیلی درگیر کارو زندگی و درس شدم و کمتر میتونم به کارهای شخصیم برسم…!

تقریبا بیشتر روز رو در خونه و پشت سیستم باوفام نشستم و حدودا در روز 10 تا 12 ساعت کار میکنم… خصوصا این که اخیرا سفارشی برای طراحی یک فروشگاه مجازی دارم و کار خیلی حرفه ای باید بالا بیاد و بیشتر وقتم رو همین مورد گرفته…!

خیلی وقتها که موقع کدنویسی به باگ یا مشکلی بر میخورم یه چندتا بازی فلش دارم و با اونها بازی میکنم یا میزم و اتاقم رو تمیز میکنم تا کمی ذهنم از مسئله ای که پیش اومده دور بشه و وقتی که یه مدتی گذشت دوباره شروع به کار میکنم و خیلی وقت ها مشکل با همین کار به ظاهر ساده حل میشه…

زمان هم برام به سرعت داره میگذره و هر یک روز مثل یک ثانیه شده برام و به خاطر همین دوست دارم شب ها هم نخوابم و بیدار و فعال باشم و برای ازدست ندادن حتی یک ثانیه از عمرم برای انجام دادن کارهای بیهوده میجنگم و یکی از همین کارهای بیهوده خوابیدن زیاد هست…

چیزی که وقتی میخوان بگن فلانی بی خبر بود، میگن فلانی خوابش برده بود! این بهترین مدرک برای بیهوده شمردن خواب هست… اون هم به مدت زیاد!

الان که دارم این شرح حال رو مینویسم یکی از آهنگ های چاوشی رو دارم گوش میکنم که میگه:

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

فکر کنم این شعر در مورد منم صدق کنه…!

ببخشید ولی به نظرم لازم رسید که نقطه ای دیگر از تاریخ رو در این پست ثبت کنم…!

اما اینو بگم که من عاشق کارم هستم و همونطور که گفتم نمیتونم لحظه ای بیکار بشینم و درو دیوار رو نگاه کنم… و هرچی مقدار کارم بیشتر میشه لذت بیشتری میبرم…

اما مطمئنا این روزها هم تموم میشن و زمانی میرسه که حسرت این روزهای اکتیو رو میخورم…

پ.ن.1- فکر کنم تو این پست خیلی انرژی منفی از خودم پس دادم!

پ.ن.2- احتمالا به زودی غیبت کبری آغاز میشه، تا چند ماه آینده کمتر پست انتشار میکنم و برای یه مدتی کمتر من رو میبینید… اما برمیگردم… به زودی… با دستان پر…

پس تا آن روز منتظر بمانید خواهشا!

_________________________________

چندتا از بازی های فلش هم که گفتم رو براتون گذاشتم تا اگه دوست داشتین دانلود کنین و حالشو ببرین:

Flash Game1 | Flash Game2 | Flash Game3 | Flash Game4

لینک های فلش ها رو تست نکردم، ولی فکر نکنم مشکلی داشته باشن…!

7 comments آوریل 9, 2008

Previous Posts


سخن روز

هیچ وقت اولین برنامه ای که نوشته بودم رو از یاد نمیبرم. یادمه که با زبان پاسکال بود و کارش این بود که محیط و مساحت اشکال مختلف رو محاسبه کنه! اما مهمتر از اون اینه که وقتی یکی بهم میگه که میخوام برنامه نویس بشم و این حرفه رو یاد بگیرم، یاد همون اولین برنامه ی خودم میفتم و سعی میکنم که در حد توان و تا اونجایی که سوادم برسه بهش یاد بدم و اصلا دوست ندارم تردش کنم و حالش رو درک میکنم. چون خودم هم روزی در همون حد و حتی پایین تر بودم!
«به نقل از خودم!»

خوراک

می نویسد...

حمایت میکنم...

لینکستان

دوستان وبلاگی

پست های اخیر

برترین مطالب

دسته بندی ها

آی تی اخبار انتخابات اینترنت بازی های فلش برنامه نویسی تازه ها جامعه خاطرات خانواده سال نو شبکه شرح حال طراحی طراحی قالب طرح های اسلیمی عمومی فرهنگی محتوا مدیریت آی تی مناسبت موسیقی مووبل تایپ وب وبلاگ نویسی ویژوال بیسیک گرافیک گوگل

بایگانی

آخرین نظرات

کاوه گیـــ… در تاریخ همایش، نمایشگاه …
سوما در تاریخ همایش، نمایشگاه …
گجمو2 در تاریخ همایش، نمایشگاه …
سوما در تاریخ همایش، نمایشگاه …
mimnoon در تاریخ همایش، نمایشگاه …

RSS گوگل ریدر اشتراکی

بیشترین تلنگر خورده ها

تصاویر فلیکر

Old police car

More Photos

سرنوشتی ناخوشایند

ابر واژه

استت ها

فرا